تبلیغات
کد پرچم
زنگ تفریح - داستان کوتاه و آموزنده ما به افراد نیاز نداریم به افکار نیاز داریم

█▓▒░ پیغام های فوری ░▒▓█

وقتی توی یه سمینار بزرگ بازرگانی، متوجه شدم که شرکت رقیب، تونسته موفقترین شرکت بشه با بهترین سودآوری، تصمیم گرفتم یه روز به اون شرکت برم و از جریان رشدشون با خبر بشم. بالاخره بعد از چند روز، هماهنگی ها انجام شد و من در یه روز خنک پائیزی به اون شرکت رفتم. اینطور که متوجه شدم، مدیرعامل شرکت رقیب، خیلی خوشحال بود از اینکه میخواد منو که مالک یکی از ابرشرکتهای بزرگ بودم، ببینه. در هر صورت به محل مورد نظر رسیدم. یه ساختمون که هم دفتر مرکزی میشد هم بخش تولید. با دقت که نگاه کردم دیدم روی سردر پاگرد ساختمون، تابلویی نصب شده با این مضمون:

" ما به افراد نیاز نداریم، به افکار نیاز داریم "

وارد ساختمون شدم. دوتا نگهبون لنگ اومدند به استقبالم. بعد راهنمائیم کردند به سمت تالار میانی، اونجا که رسیدیم، یه مرد خوش تیپ جولوم ظاهر شد و با دست چپ بهم دست داد! احساس کردم بهم بی احترامی شده اما بیشتر که دقت کردم، متوجه شدم این مرد خوش تیپ، اصلا دست راست نداره! بعد با لبخند خودشو مشاور عالی مدیرعامل معرفی کرد. دو نفر هم کنارش بودند که یکی عینک دودی به چشم داشتو یه عصای سفید به دست! یکی هم صورت سوخته و داغونی داشت! یه لحظه از دیدن این افراد ناقص جا خوردم. اما اونا خیلی باهام گرم گرفتند، تا جائیکه خودمو تونستم با جو موجود وفق بدم. مرد خوش تیپ با اشاره دست چپش، مرد عینک دودی رو بهم معرفی کرد:

_ این آقای روشندل، مهندس محبی هستند، رئیس هیات مدیره شرکت.

و بعد مرد صورت سوخته رو بهم معرفی کرد:

_ ایشون هم مهندس آذران هستند، معاون فنی - مهندسی شرکت!

با گذشت زمان و یه خرده خوش و بش، رفتیم به دیدن دفاتر دیگه و آشنا شدن با بخشهای شرکت. خیلی برام عجیب بود. پرسنلی که توی محیط شرکت و دفترها پراکنده بودند و به این طرفو اون طرف میرفتند، بعضیشون کور بودند! بعضی لنگ! بعضی دست نداشتند! بعضی ناشنوا بودند! بعضی ویلچری بودند!! خلاصه یه وضعیت عجیبی بود. اون هم توی شرکتی که برنده چندین لوح و مدال توسعه و کیفیت شده بود! بالاخره ما رسیدیم به دفتر مدیرعامل شرکت. وقتی وارد شدم یهو مردی جولوم ظاهر شد که وقتی در مقابلم قرار گرفت، دیدم قدش به زور تا کمربندم میرسه! دیگه سرگیجه گرفتم و نشستم روی صندلی. نمی دونم این سرگیجه از زیاد راه رفتن بود یا دیدن این همه آدم ناقص موفق؟ با گذشت زمان، به حالت طبیعی برگشتم. اونروز از صحبتهای مدیرعامل کوتوله، فقط یه حرف توی ذهنم موند: "رمز موفقیت ما همون جمله ایه که روی سردر پاگرد خوندید!"







موضوع : مطالب، 

بــر چـسـب هـا : داستان ، داستان آموزنده ، داستانک ، داستان کوتاه ،
ارسال توسط یامین
آخرین مطالب
ما را حمایت كنید